حكيم زجاجى

473

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به دو گفت مأمون كه اى شهريار * چو خود گفته‌اى كام جانم برآر همى هست مطلوب در دل نهفت * نيارم به نزديكت اى شاه گفت كه ترسم كه ناگاه خوارم كنى * بر همسران شرمسارم كنى 285 امام جهان گفت كاى نازنين * بخواه آنچه بايد ، مگو اين‌چنين چنين داد مأمون مقبل جواب * كه اى بر سپهر شهى آفتاب بفرماى تا روز جمعه خطيب * چو بر منبرآمد به تيغ و قضيب برآرد به اقبال تو كام من * برد از پس نام تو نام من به دو گفت هارون كه زاين‌سان كنند * ز نام تو آرايش جان كنند 290 دگر آرزو چيست اى نيك‌خواه * بخواه و مكن نيز در كس نگاه سرافراز مأمون برآورد سر * حديثى روان گفت چون آب زر كه بر سكه اى شهريار جهان * چو آرند پيش تو كارآگهان قلم خواه و آن سكه را بخش كن * پس از نام خود نام من نقش كن ز خاكم همين‌دم به گردون رسان * مراد دل اى جان به مأمون رسان 295 برافروخت هارون ز گفتار پور * چو خورشيد شد نامبرده ز نور ورا بىكران بوسه بر چشم داد * دل و جان به گفتار او كرد شاد به دلبند گفتا پر از خون جگر * كه كار وى و پور خود درنگر ببين تا از اين هر دو فرزانه كيست * همان مايهء اين دو گوينده چيست كه را بينى اكنون سزاى شهى * بگو تا بدانم مهى و بهى 300 زبيده ورا هيچ پاسخ نداد * برآورد از دل يكى سرد باد يكى روز هارون سوى باغ شد * دل و جان پر از درد و پرداغ شد امين اندرآن باغ مىخورد مى * به‌هم ساخته بربط و ناى و نى به پيرامن او زنان كامياب * نشسته امين در ميانه خراب پدر پيش از آنش بسى ديده بود * دلش زآن دل‌افروز گرديده بود 305 ورا گفته بد چند نوبت پدر * كزاين كار بايد كه آيى « 1 » به‌در بخوانى ادب ، علم گيرى به ياد * نيابى از اين باده الا كه باد

--> ( 1 ) اى پدر